عشق تو وسط قلبمه
همینجا
درست همین تو
آخ اگه بدونی چه کرده
با من اون چشم و ابرو
برای من هر کجا
کنار تو بهشته
آدما خیلی بدن- تو یدونه فرشته!
تو که هستی حال من خوب خوب
تو که نیستی-بد بد
کاش می شدکنج آغوش تو
بخابم
تا ابد
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/٦/۱۱
بالاخره م ما هم آمد که بمانیم:) :) :)
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/٦/۸
م خوب من
یعنی واقعا سختیاش داره تموم می شه؟
خیلی خستم. میدونم که دوس داری پر انرژی باشم و منفی بافی نکنم. ولی فرض کن این سه چهار روز رو بخوام بدون مقاومت بگذرونم و بذارم هر حسی که میخواد سراغم بیاد.
هنوز نمی دونم چطور می گذره فردا.
می خوام بدونی که الان فقط از این خوشحالم که مسیرمو عوض نکردم. خوشحالم از زندگی بقیه کپی برداری نکردم و اونجوری که دلم می خواست زندگی کردم. خوشحالم که بازم بهم ثابت شد می تونم درست تصمیم بگیرم. آره. حتی اگه این شروع یک تلاطم جدید باشه بازم تا تهش باهمیم. با هم می خندیم به ریش این زندگی.
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/٥/۱٥
م
8 9 ساعتی مونده تا بشه روز اول و یه خط بزنم روش
تا آخرش همینجوریه؟
خیلی دلتنگتم
همیشه تشویقم می کنی مثبت فکر کنم و نیمه پره رو ببینم ولی هنوز نتونستم
م خوبم امیدوارم هرچه زودتر برگردی پیشم
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/٤/۱۳
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/۳/٢
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/۱/۱
سلام. حال همه ما خوب است، اما تو باور مکن...
خیلی وقت است که اینجا چیزی ننوشته ام. درست است که دلایل مختلفی داشته اما، خیلی وقت است که برای همین حرفهایم یک موجود زنده می خواهم. یعنی حرف زدن با یک موجود زنده، بصورت زنده و مستقیم، نه از میان اینترنت، آنهم این این تر نت!..
هر از گاهی موجود زنده ای یافت می شود و برای ما چنان زنده می نماید که سفره آبهای زیرزمینی دلمان گشوده می شود. اما این زنده هم بالاخره میگذارد میرود-به دلایل مختلف- و ما می مانیم و سفره آبهای ذکر شده، که هرچه می خواهیم گوشه هایش را هم آورده و ببندیم، باز نشتی دارد.
وقتی بچه بودیم به ضربکی دلمان می شکست و روحمان زخم بر میداشت. احتمالا تا چهل سالگی جا دارد که زخم های بزرگ بخوریم و دلمان بزرگ شود! بچه که بودیم هر چه می خواستیم صریحا می گفتیم. هرچه بیشتر زخم حوردیم و بیشتر به حساب قویتر شدن گذاشتیم، گفتارمان ضمنی تر و سنگین تر و گاه توام با نیش و کنایه مطرح شد. چون نمی خواهیم بگوییم دقیقا چه می خواهیم (یا نمی خواهیم) تا نفهمند دقیقا چه کسی هستیم. حسابگر و اهل دو دو تا چهارتا شدیم. دیگر راحت نبود به آنهایی که دوستشان داریم این را بگوییم. همه اینها می تواند بی ایراد باشد اگر قبول کنیم که وقتی از دنیای بچگی جدا شدیم، وارد دنیای آدمهایی شدیم که به سازشکاری معتقدند. به همین دلیل سعی می کنیم شبیه یکدیگر زندگی کنیم تا جدا نشویم. چون اگر جدا شویم دنیای دیگری نمی شناسیم که به آن وارد شویم. اما همین کار را هم ناقص انجام می دهیم. برای همین روابطمان تنش زا می شود و در عین حال ریشه اش پیدا نمی شود. حسابهایمان با هم جور در نمی آید.درگیری ایجاد می شود. هرکس خودش را بالغ می داند ولی نمی تواند مشکل را تشخیص دهد، بالاخره خسته می شود و این سرآغاز جدایی است. ما آدمها- عموما و بدون لحاظ کردن جنسیت- همین طور زندگی می کنیم. انقدر بزرگ می شویم تا چهل سالمان شود. آغاز سراشیبی. دیگر دلمان بزرگتر نمی شود؛ چروک می خورد. دیگر با زخمهایی که می خوریم قوی تر نمیشویم، رنجور و بیمار می شویم. نه تنها پیر می شویم، روحمان هم عین میوه های خشک جمع می شود. دلمان می خواهد عین بچه ها هر چه می خواهیم صریحا بگوییم. اما نمی توانیم چون تجربه سالها بزرگ بودن بر دوشمان سنگینی می کند. دیگر نه بزرگ هستیم نه بچه. وارد دنیای جدیدی شده ایم که آن را نمی شناسیم.وقتی بزرگ بودیم هم نخواستیم بشناسیمش. تنها چیزی که می دانستیم و به محض ورود به چشم می آید ازکار افتادگی است.
چیزی که روح به آن احتیاج دارد شناخت است. اگر به آن توجه کنی شاید متوجه شوی که دلش نمی خواهد آنطور که به آن دیکته می شود زندگی کند. دوست دارد ساده و صریح باشد، نه پیچیده و ضمنی.
¤ توسط shoona
۱۳۸٩/۱۱/٢٥
بعد از یک ماه کلاس هیپ-هاپ به این نتیجه رسیدم که
آدمها همانطور زندگی می کنند که در هیپ-هاپ نشان میدهند.
بخاطر سعادت همه دنیاهای خود، هیپ-هاپ بیاموزید!
¤ توسط shoona
۱۳۸٩/۱۱/۱٧
تولد همه بهمنیها،
یا نه
همه زمستونیها مبارک بوده و باشد
تولد شهره من هم مبارک است امروز

از طرف او...
نوشته آلبا دسس پدس! و ترجمه بهمن فرزانه!!
¤ توسط shoona
۱۳۸٩/۱۱/۱٢
(آدم انقدر تو پیچ و خم این زندگی گم میشه که حواسش نیس به چیزایی که داره و تازه وقتی می فهمه که همه اون چیزها خاطره شدن:)
آیدین نیکخواه بهرامی (زادهٔ ۱۶ بهمن ۱۳۶۰-درگذشتهٔ ۷ دی ۱۳۸۶) یکی از اعضای تیم ملی بسکتبال ایران و باشگاه صبا باطری بود. او نقش بزرگی در قهرمان تیم ملی بسکتبال ایران در رقابتهای قهرمانی آسیا داشت. برادر او صمد نیکخواه بهرامی عضو تیم ملی بسکتبال ایران است.
اصلا با هم نمیسازند. با این که صمد چهارده ماه از آیدین کوچکتر است و توی قد هم 5 سانتیمتر از آیدین کم میآورد ولی توی حرف زدن اصلا به او مجال نمیدهد.
البته در تیم ملی هم آش و کاسه همین است. صمد همیشه به آیدین غر میزند. بماند که تا چند سال پیش سر تمرینات تا مرز دست به یقه شدن هم پیش میرفتند.
اما حالا که بزرگتر شدهاند یاد گرفتهاند زیاد به پروپای هم نپیچند. ولی با وجود این که هیچوقت با هم نمیسازند، توی هر اردویی با هم اتاق میگیرند. صمد و آیدین نیکخواه بهرامی کلا دنیای عجیبی دارند که کسی غیر از خودشان از آن سر در نمیآورد.
- مدرسه میرفتید پدر و مادرتان تعجب نمیکردند از این که قدتان اینقدر بلند است؟
آیدین: نه، بلندی قد ما ژنتیکی است. پدرم 187 سانتیمتر بود. مادرم هم 170. اصلا توی خانوادة پدری ما همه قدبلند هستند. ما هم بین آنها آدمهای عجیب و غریبی نیستیم.
- ولی اینقدر بلند که نیستند؟
صمد: چند تا پسر عمو دارم که بالای 190 قد دارند.
- آنها سراغ بسکتبال نیامدند؟
صمد: نه، آنها بیشتر سراغ درس رفتند. عموی ما همین چند ماه پیش چهرة ماندگار شد. تمام پسرهایش رفتند دنبال درس و مشق. جای ما هم درس خواندند.
- پس چندان میانة خوبی با درس نداشتید.
صمد: هر وقت میخواستم درس را بپیچانم، تمرین بسکتبال را بهانه میکردم. ساکم را میانداختم روی دوشم و میرفتم سالن.
- گیر نمیدادند؟
آیدین: خودشان هم دوست داشتند که ما بسکتبالیست بشویم.
- پس به خاطر این که درس نخوانید تو رودربایستی میافتادید و مجبور میشدید بسکتبال تمرین کنید.
آیدین: تا حدودی.
- این ماجرای درگیری شما چیه؟
صمد: الان که دیگر زیاد دعوا نمیکنیم. اما بچهتر که بودیم توی تیم دعوایمان میشد. کار به جایی رسیده بود که همه میگفتند مگر مجبورید توی یک تیم بازی کنید. تا آن وقت توی یک تیم بازی میکردیم.
الان دو سه سالی است که هیچوقت توی یک تیم نبودهاید. آیدین که توی صباباتری
- است، صمد هم قبلا صنام بود حالا مهرام.
صمد: البته الان یک مدتی است که باز هم توی تیم ملی باید همدیگر را تحمل کنیم.
- مشکلتان چیه؟
صمد: بعضی وقتها بقیه کارهای اشتباه میکنند اما نمیفهمند. تو تمرین از این اتفاقها بیفتد عصبی میشوم.
آیدین: صمد زود عصبانی میشود. هر وقت هم که عصبانی میشود به همه میتوپد. شاید بقیه تحملش کنند اما من نمیتوانم.
- توی مسابقات دوحه هم کمتر پیش میآمد که هر دو تای شما در زمین باشید.
صمد: این خیلی ربطی به دعوای ما نداشت. پست ما دو تا شبیه هم است.
- کار به کتککاری هم میکشد؟
آیدین: سر تمرینات نه، بالاخره جلوی بقیه زشته. اما توی خانه شده. دو تا برادر همسن همیشه با هم بزن بزن دارند.
- چقدر اختلاف سنی دارید با هم؟
صمد: من اردیبهشت 62 هستم، آیدین بهمن 60. ولی از نظر عقلی من بزرگترم!
- پس توی خانه همه را عاصی کردهاید؟
صمد: این که چیزی نیست. از وقتی قدمان رفته بالای 190 پدرمان بیچاره شده. تخت که گیر نمیآید. خودش 5 سانت 5 سانت تخت را بزرگتر میکند.
- حتما سایز کفشهایتان هم غیرعادی است!
آیدین: آره، کفش این سایز سخت پیدا میشود.
¤ توسط shoona
