آدمها خلاصه نشدند، بی حوصله شدند، میخواهند زود جواب بگیرند و بروند پی زندگیشان، اگر یک خط خواندند و جوابی نگرفتند میروند سراغ خانه دیگری. آدمها پرت شدهاند، هرگدام یک گوشه، گوشههای فراوان و هرکدام با یک آدم تویش. نقطههای کور. آنوقتها که مینوشتی نیمی همذاتپنداری میکردند، الان هرکس یاد بدبختی یا خوشبختی خودش میافتد . تنها تنها برای خودش گریه میکند یا مثل دیوانهها در تنهاییش میخندد. کسی برای کسی وقت ندارد. کسی برای خودش هم وقت ندارد. باید تند تند لایک بزنند و چیزی بگویند و بروند سراغ بعدی، تا روزشان تمام شود. تا نکبت وقت نکند خودش را رو کند. صبح بعدی استاتوسهای نکبتی بقیه را لایک میزنند تا شب. یعنی که خوب نوشتی دوستم! بدبختیات را خوب نقاشی کردی! تا نکبت خودشان هم زیر کامنتها و همدردیهای نیمخطی کمرنگ شود تا صبح بعد.
¤ توسط shoona
۱۳٩۱/٢/۱۱
اینجا حسابی خاک خورده است.
زبان نوشتنم را از دست داده ام.
من و م بیشتر از قبل پیش هم هستیم. دو روز و نیم در هفته. که نیمی از آنهم در کلاسهای درس مشغول خر فهم کردن کره های معصوم مردم می باشیم! چهار روز و نیم دیگر را در شیراز و یا در اتوبوس رفت و برگشت می گذرانم. آمده ام شهر حافظ و سعدی که دکتر شوم! میدانم چقدر حافظ از این بابت حرص میخورد. از وقت اعلام جواب نتایج آزمون دکتری هنوز فرصت نشده بروم سر قبرش و انگشتی نشان دهم! سالها برایش خط و نشان کشیده و فال و اشعارش را به تمسخر گرفته ام و حالا آمده ام تنگ سینه اش. به شهر کپیده های قشنگو و ماتحتان گشادووو و همه گلعذار و شاعر و خلاصه ایجوری! کسی چه می داند عاقبت چه خواهد شد. شاید حافظ شیرازی انگشت را نشان داد و داستان را تمام کرد.
اینجا هر وقت پیاده از ملاصدرا تا ارم میروم و هوا زیر درختان به هم تنیده و در صف بسیار خنکای شاعرانه ای دارد به یاد سیمین جلال آل احمد می افتم. که جلال می گفت دختر شیرازی دل نازک من ! او هم رفت پیش جلال.
اخیرا گاهی وقتها احساس می کنم بزرگ شده ام. و به نظر من معیار یک سال که فقط یکان و دهگان سن را جابجا می کند معیار جهش سنی نمی باشد. معیار آن هر 4-12-4-5-10-و بقیه اش را هنوز نمیدانم! ولی به این ترتیب غربال اول مربوط می شود به تا 4 سالگی-غربال دوم از 5 تا 16 سالگی- غربال سوم از 17 تا 20 سالگی- غربال چهارم از 21 تا 25 سالگی- غربال بعدی هم از 26 تا 35 سالگی است. به این ترتیب فکر نمی کنم تا 35 سالگی تغییر محسوسی در رفتار و افکار و سیر و سلوک خود داشته باشم!
امروز یاد خاطراتی که با دوستی داشتم افتادم. خاطرات خوب و خنده دار. خیلی وقت است که با دوست مورد نظر ارتباطی ندارم و آنهم به دلیلی است. با اینحال امروز وسوسه شده بودم که اقدام به کامیونیکیت کنم و در فیسبوک او را دوباره دوست خود کنم. ولی به یاد آوردن همان دلیل نگذاشت. بر حسب تصادف سری به آرشیو بلاگ خودم زدم و نوشته ای مرتبط با حال و روز امروزم خواندم. و یکبار دیگر کانفرم کردم که نباید با این حرکت بیهوده به گذشته و خاطراتمان لطمه برنم. باید آنها همان طور که هستند بمانند و او هم بخاطر همان دلیل دیگر آفتابی نشود. برای همین از این کامیونیکیت جدید خودداری کردم. کاری که می دانیم سودی ندارد شاید ضرر داشته باشد.
نوشته بهمن 85:
امروز ناخواسته آلبوم را باز کردم.گذشته ی ورق ورق شده مان در آلبومی که سند منگوله دار با هم بودنمان است و ورق زدنش آدم را فکری میکند میان لحظات دیگری غیر از لحظات توی عکس.شاید تنها چیزی که به ذهن نمی آید موضوع خود عکس و لوکیشن آن باشد.نگاه کردن به عکس ها از فرو رفتن در قیافهی کسی که قرار است به او فکر کنی شروع می شود و نمی فهمی کی رسیده ای به خود او و روزهای با او بودن.فکر کردن به آدمهای عکس های دسته جمعی که بارها جایشان کنار هم عوض شده و بارها این چینش تصادفی از نو مرتب شده و حالا هرکدام رفته اند به گوشهای پی زندگیشان، چقدر همهی آن لخظهها را عاریتی و گریهآور و دردناک می کند.گذشته ای که اعتبارش تنها به خاطره بودنش است، برای شبهای سرد زمستان کنار دیوار گرم اتاق و تکیه بر صندلی ننویی. برای سپری کردن همهی لحظاتی که در تنهایی های آینده سراغمان را می گیرند و بوی نا میدهند و پیر و قدیمی و با ارزش میشوند و تو را به آن روزها ربط می دهند.بی هیچ کینه و غم و قضاوت. تنها با احساس لبخند و آن دوست داشتنهای دور .بی آنکه چیزبدی از گذشته را به یاد بیاوریم.تو را میبوسم و میان عکس های آلبوم جا میگذارم.
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/۱۱/۳٠
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب برآید
جان گیری و بر نقش گل بوته قالی بنشینی
هر برگ کز شاخه جانم به کف باد روانست
بینم که به پائیز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
کز قلب من خسته جدا شد
باد هوست برد
آتش زد و خاکستر آنرا به هوا ریخت
آتش زد و خاکستر آنرا به هوا ریخت
آتش زد و خاکستر آنرا به هوا ریخت
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/٧/۱٧
عشق تو وسط قلبمه
همینجا
درست همین تو
آخ اگه بدونی چه کرده
با من اون چشم و ابرو
برای من هر کجا
کنار تو بهشته
آدما خیلی بدن- تو یدونه فرشته!
تو که هستی حال من خوب خوب
تو که نیستی-بد بد
کاش می شدکنج آغوش تو
بخابم
تا ابد
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/٦/۱۱
بالاخره م ما هم آمد که بمانیم:) :) :)
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/٦/۸
م خوب من
یعنی واقعا سختیاش داره تموم می شه؟
خیلی خستم. میدونم که دوس داری پر انرژی باشم و منفی بافی نکنم. ولی فرض کن این سه چهار روز رو بخوام بدون مقاومت بگذرونم و بذارم هر حسی که میخواد سراغم بیاد.
هنوز نمی دونم چطور می گذره فردا.
می خوام بدونی که الان فقط از این خوشحالم که مسیرمو عوض نکردم. خوشحالم از زندگی بقیه کپی برداری نکردم و اونجوری که دلم می خواست زندگی کردم. خوشحالم که بازم بهم ثابت شد می تونم درست تصمیم بگیرم. آره. حتی اگه این شروع یک تلاطم جدید باشه بازم تا تهش باهمیم. با هم می خندیم به ریش این زندگی.
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/٥/۱٥
م
8 9 ساعتی مونده تا بشه روز اول و یه خط بزنم روش
تا آخرش همینجوریه؟
خیلی دلتنگتم
همیشه تشویقم می کنی مثبت فکر کنم و نیمه پره رو ببینم ولی هنوز نتونستم
م خوبم امیدوارم هرچه زودتر برگردی پیشم
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/٤/۱۳
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/۳/٢
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
¤ توسط shoona
۱۳٩٠/۱/۱
سلام. حال همه ما خوب است، اما تو باور مکن...
خیلی وقت است که اینجا چیزی ننوشته ام. درست است که دلایل مختلفی داشته اما، خیلی وقت است که برای همین حرفهایم یک موجود زنده می خواهم. یعنی حرف زدن با یک موجود زنده، بصورت زنده و مستقیم، نه از میان اینترنت، آنهم این این تر نت!..
هر از گاهی موجود زنده ای یافت می شود و برای ما چنان زنده می نماید که سفره آبهای زیرزمینی دلمان گشوده می شود. اما این زنده هم بالاخره میگذارد میرود-به دلایل مختلف- و ما می مانیم و سفره آبهای ذکر شده، که هرچه می خواهیم گوشه هایش را هم آورده و ببندیم، باز نشتی دارد.
وقتی بچه بودیم به ضربکی دلمان می شکست و روحمان زخم بر میداشت. احتمالا تا چهل سالگی جا دارد که زخم های بزرگ بخوریم و دلمان بزرگ شود! بچه که بودیم هر چه می خواستیم صریحا می گفتیم. هرچه بیشتر زخم حوردیم و بیشتر به حساب قویتر شدن گذاشتیم، گفتارمان ضمنی تر و سنگین تر و گاه توام با نیش و کنایه مطرح شد. چون نمی خواهیم بگوییم دقیقا چه می خواهیم (یا نمی خواهیم) تا نفهمند دقیقا چه کسی هستیم. حسابگر و اهل دو دو تا چهارتا شدیم. دیگر راحت نبود به آنهایی که دوستشان داریم این را بگوییم. همه اینها می تواند بی ایراد باشد اگر قبول کنیم که وقتی از دنیای بچگی جدا شدیم، وارد دنیای آدمهایی شدیم که به سازشکاری معتقدند. به همین دلیل سعی می کنیم شبیه یکدیگر زندگی کنیم تا جدا نشویم. چون اگر جدا شویم دنیای دیگری نمی شناسیم که به آن وارد شویم. اما همین کار را هم ناقص انجام می دهیم. برای همین روابطمان تنش زا می شود و در عین حال ریشه اش پیدا نمی شود. حسابهایمان با هم جور در نمی آید.درگیری ایجاد می شود. هرکس خودش را بالغ می داند ولی نمی تواند مشکل را تشخیص دهد، بالاخره خسته می شود و این سرآغاز جدایی است. ما آدمها- عموما و بدون لحاظ کردن جنسیت- همین طور زندگی می کنیم. انقدر بزرگ می شویم تا چهل سالمان شود. آغاز سراشیبی. دیگر دلمان بزرگتر نمی شود؛ چروک می خورد. دیگر با زخمهایی که می خوریم قوی تر نمیشویم، رنجور و بیمار می شویم. نه تنها پیر می شویم، روحمان هم عین میوه های خشک جمع می شود. دلمان می خواهد عین بچه ها هر چه می خواهیم صریحا بگوییم. اما نمی توانیم چون تجربه سالها بزرگ بودن بر دوشمان سنگینی می کند. دیگر نه بزرگ هستیم نه بچه. وارد دنیای جدیدی شده ایم که آن را نمی شناسیم.وقتی بزرگ بودیم هم نخواستیم بشناسیمش. تنها چیزی که می دانستیم و به محض ورود به چشم می آید ازکار افتادگی است.
چیزی که روح به آن احتیاج دارد شناخت است. اگر به آن توجه کنی شاید متوجه شوی که دلش نمی خواهد آنطور که به آن دیکته می شود زندگی کند. دوست دارد ساده و صریح باشد، نه پیچیده و ضمنی.
¤ توسط shoona
