از جنس برف


 

دیگر مثل آن روزها کسی وبلاگ نمی‌نویسد، مثل آن روزها کسی وبلاگ نمی‌خواند، همه‌چیز سریعتر شده، خلاصه‌تر، نوشته‌ها نوت شده‌اند، کامنت‌ها لایک شده‌اند، آدم‌ها دور شده‌اند. آدم‌ها تنها شده‌اند.

آدم‌ها خلاصه نشدند، بی حوصله شدند، می‌خواهند زود جواب بگیرند و بروند پی زندگیشان، اگر یک خط خواندند و جوابی نگرفتند می‌روند سراغ خانه دیگری. آدم‌ها پرت شده‌اند، هرگدام یک گوشه، گوشه‌های فراوان و هرکدام با یک آدم تویش. نقطه‌های کور. آنوقت‌ها که می‌نوشتی نیمی همذات‌پنداری می‌کردند، الان هرکس یاد بدبختی یا خوشبختی خودش می‌افتد . تنها تنها برای خودش گریه می‌کند یا مثل دیوانه‌ها در تنهاییش می‌خندد. کسی برای کسی وقت ندارد. کسی برای خودش هم وقت ندارد. باید تند تند لایک بزنند و چیزی بگویند و بروند سراغ بعدی، تا روزشان تمام شود. تا نکبت وقت نکند خودش را رو کند. صبح بعدی استاتوس‌های نکبتی بقیه را لایک می‌زنند تا شب. یعنی که خوب نوشتی دوستم! بدبختی‌ات را خوب نقاشی کردی! تا نکبت خودشان هم زیر کامنت‌ها و همدردی‌های نیم‌خطی کمرنگ شود تا صبح بعد.


shoona

 

اینجا حسابی خاک خورده است.

زبان نوشتنم را از دست داده ام.

من و م بیشتر از قبل پیش هم هستیم. دو روز و نیم در هفته. که نیمی از آنهم در کلاسهای درس مشغول خر فهم کردن کره های معصوم مردم می باشیم! چهار روز و نیم دیگر را در شیراز و یا در اتوبوس رفت و برگشت می گذرانم. آمده ام شهر حافظ و سعدی که دکتر شوم! میدانم چقدر حافظ از این بابت حرص میخورد. از وقت اعلام جواب نتایج آزمون دکتری هنوز فرصت نشده بروم سر قبرش و انگشتی نشان دهم! سالها برایش خط و نشان کشیده و فال و اشعارش را به تمسخر گرفته ام و حالا آمده ام تنگ سینه اش. به شهر کپیده های قشنگو و ماتحتان گشادووو و همه گلعذار و شاعر و خلاصه ایجوری! کسی چه می داند عاقبت چه خواهد شد. شاید حافظ شیرازی انگشت را نشان داد و داستان را تمام کرد.

اینجا هر وقت پیاده از ملاصدرا تا ارم میروم و هوا زیر درختان به هم تنیده و در صف بسیار خنکای شاعرانه ای دارد به یاد سیمین جلال آل احمد می افتم. که جلال می گفت دختر شیرازی دل نازک من ! او هم رفت پیش جلال.

اخیرا گاهی وقتها احساس می کنم بزرگ شده ام. و به نظر من معیار یک سال که فقط یکان و دهگان سن را جابجا می کند معیار جهش سنی نمی باشد. معیار آن هر 4-12-4-5-10-و بقیه اش را هنوز نمیدانم! ولی به این ترتیب غربال اول مربوط می شود به تا 4 سالگی-غربال دوم از 5 تا 16 سالگی- غربال سوم از 17 تا 20 سالگی- غربال چهارم از 21 تا 25 سالگی- غربال بعدی هم از 26 تا 35 سالگی است. به این ترتیب فکر نمی کنم تا 35 سالگی تغییر محسوسی در رفتار و افکار و سیر و سلوک خود داشته باشم!

امروز یاد خاطراتی که با دوستی داشتم افتادم. خاطرات خوب و خنده دار. خیلی وقت است که با دوست مورد نظر ارتباطی ندارم و آنهم به دلیلی است. با اینحال امروز وسوسه شده بودم که اقدام به کامیونیکیت کنم و در فیسبوک او را دوباره دوست خود کنم. ولی به یاد آوردن همان دلیل نگذاشت. بر حسب تصادف سری به آرشیو بلاگ خودم زدم و نوشته ای مرتبط با حال و روز امروزم خواندم. و یکبار دیگر کانفرم کردم که نباید با این حرکت بیهوده به گذشته و خاطراتمان لطمه برنم. باید آنها همان طور که هستند بمانند و او هم بخاطر همان دلیل دیگر آفتابی نشود. برای همین از این کامیونیکیت جدید خودداری کردم. کاری که می دانیم سودی ندارد شاید ضرر داشته باشد.

نوشته بهمن 85:

 

امروز ناخواسته آلبوم را باز کردم.گذشته ی ورق ورق شده مان در آلبومی که سند منگوله دار با هم بودنمان است و ورق زدنش آدم را فکری می‌کند میان لحظات دیگری غیر از لحظات توی عکس.شاید تنها چیزی که به ذهن نمی آید موضوع خود عکس و لوکیشن آن باشد.نگاه کردن به عکس ها از فرو رفتن در قیافه‌ی کسی که قرار است به او فکر کنی شروع می شود و نمی فهمی کی رسیده ای به خود او و روزهای با او بودن.فکر کردن به آدمهای عکس های دسته جمعی که بارها جایشان کنار هم عوض شده و بارها این چینش تصادفی از نو مرتب شده و حالا هرکدام رفته اند به گوشه‌ای پی زندگیشان، چقدر همه‌ی آن لخظه‌ها را عاریتی و گریه‌آور و دردناک می کند.گذشته ‌ای که اعتبارش تنها به خاطره بودنش است، برای شبهای سرد زمستان کنار دیوار گرم اتاق و تکیه بر صندلی ننویی. برای سپری کردن همه‌ی لحظاتی که در تنهایی های آینده سراغمان را می گیرند و بوی نا می‌دهند و پیر و قدیمی و با ارزش می‌شوند و تو را به آن روزها ربط می‌ دهند.بی هیچ کینه و غم و قضاوت. تنها با احساس لبخند و آن دوست داشتن‌های دور .بی آنکه چیزبدی از گذشته را به یاد بیاوریم.تو را می‌بوسم و میان عکس‌ های آلبوم جا می‌گذارم. 


shoona

 

ای کاش

ای کاش

آن عکس تو از قاب برآید

جان گیری و بر نقش گل بوته قالی بنشینی

هر برگ کز شاخه جانم به کف باد روانست

بینم که به پائیز دو چشم تو هر آن برگ

هر درد

هر شور

هر شعر

کز قلب من خسته جدا شد

باد هوست برد

آتش زد و خاکستر آنرا به هوا ریخت

آتش زد و خاکستر آنرا به هوا ریخت

آتش زد و خاکستر آنرا به هوا ریخت


shoona

 

عشق تو وسط قلبمه

همینجا

درست همین تو

آخ اگه بدونی چه کرده

با من اون چشم و ابرو

برای من هر کجا

کنار تو بهشته

آدما خیلی بدن- تو یدونه فرشته!

تو که هستی حال من خوب خوب

تو که نیستی-بد بد

کاش می شدکنج آغوش تو

بخابم

تا ابد

 


shoona

 

بالاخره م ما هم آمد که بمانیم:) :) :)


shoona

 

م خوب من

یعنی واقعا سختیاش داره تموم می شه؟

خیلی خستم. میدونم که دوس داری پر انرژی باشم و منفی بافی نکنم. ولی فرض کن این سه چهار روز رو بخوام بدون مقاومت بگذرونم و بذارم هر حسی که میخواد سراغم بیاد.

هنوز نمی دونم چطور می گذره فردا.

می خوام بدونی که الان فقط از این خوشحالم که مسیرمو عوض نکردم. خوشحالم از زندگی بقیه کپی برداری نکردم و اونجوری که دلم می خواست زندگی کردم. خوشحالم که بازم بهم ثابت شد می تونم درست تصمیم بگیرم. آره. حتی اگه این شروع یک تلاطم جدید باشه بازم تا تهش باهمیم. با هم می خندیم به ریش این زندگی.


shoona

 

م

8 9 ساعتی مونده تا بشه روز اول و یه خط بزنم روش

تا آخرش همینجوریه؟

خیلی دلتنگتم

همیشه تشویقم می کنی مثبت فکر کنم و نیمه پره رو ببینم ولی هنوز نتونستم

م خوبم امیدوارم هرچه زودتر برگردی پیشم


shoona

 

- تو دوست منی!
این هیچ یک جمله ی خبری یا همچین چیزی نیست. این یک حقه ی کثیف است که من استفاده می کنم، یک حقه ی کثیف بود که من استفاده می کردم یعنی؛ تا همین هفته ی پیش.
شما این طور حساب کن که من آدم قلدری ام در روابط ام، نه که حرف اول و آخر و اینها بلکم در چیزهای مهم تر. در اساس رابطه. آن خط های ریز ظریفی که بهت می گوید کی کجا دوست است، کجا دوست-پسر می شود، کجا آشناست، کجا غریبه. آن وقتهایی که رابطه هنوز بلاتکلیف گیج می زند و مثل خمیربازی هی می شود فشارش بدهی توی مشتت و عوض کنی شکلش را بی اینکه کسی دردش بگیرد.
آن جمله کلید طلایی من است، بود یعنی، برای نگه داشتن آدمی که تا مرز دوست پسر شدن آمده و حالا باید برگردد برود کمی دورتر بایستد و جایش را بدهد به یک آدم دیگر و تازه در تمام این مراحل احساس بدی هم نداشته باشد. چرا؟ چون من آدم قلدری ام. چون من دوست دارم آن آدم بفهمد که خب دوست من باشد و بهمان خوش هم بگذرد و همه خوشحال باشند از ظرف جدید رابطه وگرنه من غصه می خورم. بعد من نمی دانستم که چه حقه ی کثیفی است. نه که ندانم ها! آدم خودش همه ی کثافت کاری های خودش را بلد می شود بعد یک مدتی اما یادش می رود، یاد خودش می براند. بعد هروقت هم یادش افتاد می شیند برای خودش تعریف می کند که اینکه چیز بدی نیست. ببین این همه آدم که اولش احساس سرخوردگی و خشم و ردشدگی کرده بودند و می خواستند بروند پشت سرشان را هم نگاه نکنند چه دوستهای خوبی هستند حالا و چقدر بد بود اگر میگذاشتیم افسارشان را بدهند دست حسادتشان و بروند.
حالا یک آدمی بود، هست هنوز، که تسلیم نشد. که وقتی جمله ی طلایی م را رو کردم براش، دلش برای آن "دوست" بودن با من غنج نرفت، گرفت گند مستتر در آن جمله ی قشنگ را. گفت که نمی خواهد دوست من باشد. گفت که نمی ماند که من بکشانمش با خودم به بازی و بنشیند یک گوشه ای، عاشقیت من با یک آدم دیگر را ببیند و تازه لابد بعد یک مدتی در جشن سالگرد نمی دانم چی چی مان هم شرکت کند و حتی تر بعدش شاید فکر کند ما چه زوج خوشبخت بهم بیایی هستیم. گفت که نمی خواهد به سهمی که من بهش می دهم قناعت کند و اصلن کدام پدرسگی این اجازه را به من داده که از خودم سهم بدهم به هر کسی و کاری کنم که آدمها با همان سهم خودشان احساس خوشبختی کنند. گفت نمی خواهد هرازگاهی تکه بپراند به من یا دوست پسرم و همه در لحظه زهر ماجرا را بگیرند اما خنده های لوس مکش مرگ ما بکنند و گیلاسهایشان را محکم تر بهم بکوبانند یعنی که بست فرندز!
اینها را که می گفت، هی پلک می زد تند تند و سایه ی مژه هاش نمی گذاشت چشمهاش را خوب ببینم. این است که نمی دانم عصبانی بود یا چی اما نفس نمی کشید وسط هاش. انگار که مژه می زد جای نفس گرفتن. می ترسید یادش برود. می ترسید هلش بدهم توی بازی اگر شل بگیرد. نمی خواستم. موافق نبودم با حرفهاش هیچ، اما حتی وقتی داشت شالش را محکم می بست دور گردنش که برود، که برای همیشه برود از زندگی من، چیزی نگفتم. آدمهای باهوش به همین دردت می خورند اصلن. که حقه ات را تف کنند توی صورتت و بروند. کاری کنند که حقه برات قدیمی و تکراری و بی ارزش بشود. کاری کنند که دیگر ازش استفاده نکنی.
آدم های باهوش، سیلی که می زنندت کیف می کنی.
 
از وبلاگ قدم زدن روی ابرها

shoona

 

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید


shoona

 

سلام. حال همه ما خوب است، اما تو باور مکن...

خیلی وقت است که اینجا چیزی ننوشته ام. درست است که دلایل مختلفی داشته اما، خیلی وقت است که برای همین حرفهایم یک موجود زنده می خواهم. یعنی حرف زدن با یک موجود زنده، بصورت زنده و مستقیم، نه از میان اینترنت، آنهم این این تر نت!..

هر از گاهی موجود زنده ای یافت می شود و برای ما چنان زنده می نماید که سفره آبهای زیرزمینی دلمان گشوده می شود. اما این زنده هم بالاخره میگذارد میرود-به دلایل مختلف- و ما می مانیم و سفره آبهای ذکر شده، که هرچه می خواهیم گوشه هایش را هم آورده و ببندیم، باز نشتی دارد.

وقتی بچه بودیم به ضربکی دلمان می شکست و روحمان زخم بر میداشت. احتمالا تا چهل سالگی جا دارد که زخم های بزرگ بخوریم و دلمان بزرگ شود! بچه که بودیم هر چه می خواستیم صریحا می گفتیم. هرچه بیشتر زخم حوردیم و بیشتر به حساب قویتر شدن گذاشتیم، گفتارمان ضمنی تر و سنگین تر و گاه توام با نیش و کنایه مطرح شد. چون نمی خواهیم بگوییم دقیقا چه می خواهیم (یا نمی خواهیم) تا نفهمند دقیقا چه کسی هستیم.  حسابگر و اهل دو دو تا چهارتا شدیم. دیگر راحت نبود به آنهایی که دوستشان داریم این را بگوییم. همه اینها می تواند بی ایراد باشد اگر قبول کنیم که وقتی از دنیای بچگی جدا شدیم، وارد دنیای آدمهایی شدیم که به سازشکاری معتقدند. به همین دلیل سعی می کنیم شبیه یکدیگر زندگی کنیم تا جدا نشویم. چون اگر جدا شویم دنیای دیگری نمی شناسیم که به آن وارد شویم. اما همین کار را هم ناقص انجام می دهیم. برای همین روابطمان تنش زا می شود و در عین حال ریشه اش پیدا نمی شود. حسابهایمان با هم جور در نمی آید.درگیری ایجاد می شود. هرکس خودش را بالغ می داند ولی نمی تواند مشکل را تشخیص دهد، بالاخره خسته می شود و این سرآغاز جدایی است. ما آدمها- عموما و بدون لحاظ کردن جنسیت- همین طور زندگی می کنیم. انقدر بزرگ می شویم تا چهل سالمان شود. آغاز سراشیبی. دیگر دلمان بزرگتر نمی شود؛ چروک می خورد. دیگر با زخمهایی که می خوریم قوی تر نمیشویم، رنجور و بیمار می شویم. نه تنها پیر می شویم، روحمان هم عین میوه های خشک جمع می شود. دلمان می خواهد عین بچه ها هر چه می خواهیم صریحا بگوییم. اما نمی توانیم چون تجربه سالها بزرگ بودن بر دوشمان سنگینی می کند. دیگر نه بزرگ هستیم نه بچه. وارد دنیای جدیدی شده ایم که آن را نمی شناسیم.وقتی بزرگ بودیم هم  نخواستیم بشناسیمش. تنها چیزی که می دانستیم و به محض ورود به چشم می آید ازکار افتادگی است.

چیزی که روح به آن احتیاج دارد شناخت است. اگر به آن توجه کنی شاید متوجه شوی که دلش نمی خواهد آنطور که به آن دیکته می شود زندگی کند. دوست دارد ساده و صریح باشد، نه پیچیده و ضمنی.


shoona

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

shoona


نویسندگان
shoona


آرشیو من
اردیبهشت ٩۱
بهمن ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0